آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جنگل انسان


...زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله‌ها را هیمه سوزنده.
جنگلی هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده آزاده،
بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامن،
آشیان‌ها بر سرانگشتان تو جاوید،
چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش...
سربلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان!
...


شاعر: سیاوش کسرایی ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1391 ، ساعت18:37
نسخه قابل چاپ
میزی برای کار

میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی....


شاعر: حسین پناهی ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1391 ، ساعت18:35
نسخه قابل چاپ
نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
اسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو چطوری ثبت می شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود


شاعر: حسین پناهی ارسال شده در: سه شنبه 9 فروردین ماه سال 1390 ، ساعت12:41
نسخه قابل چاپ
شعر نوروز


باز می آید بهار و می دمد

سبزه ها ، گل ها ز قلب سرد خاک

باز می آید بهار و می برد

رنگ غم از چهره های خوب و پاک


باز خورشید قشنگ و مهربان

دستهای گرم خود وا میکند

می نشیند گوشه ای و باز هم

کوچ سرما را تماشا می کند


برفها را در بغل جا می دهد

تا ز شرمی آتیشن آبش کند

چشمه را سیراب از چشمان برف

بید را با باد بی تابش کند


با دوچشمانی خمار آنسوی تر

می نشیند در تماشای بهار

عطرباد و رقص ناز نسترن

مستی آن آهوان بی قرار


با نگاهش ناز نرگس می خرد

تا ز جامی باز سر مستش کند

خنده ی سرخ شقایق را ببین

باز می آید زغم هستش کند


باز می خندد به چشم روزگار

باز می بوسد گل روی زمین

باز هم با دست گرمش می کشد

عاشقی در لحظه های واپسین


می رسد از ره بهار و باز عشق

بر رخ عالم تبسم می کند

عالمی دیدم که از لبخند عشق

باز دست و پای خود گم می کند


می رسد از پیچ و خم های زمان

میکند با قلب عالم گفتگو

می شود با با باد و باران همسفر

مهربانی را کند او جستجو


می رسد اینک بهار از راه دور

از دیار کوروش و جمشید وکی

از ازلها از همیشه تا ابد

می رسد همراه چنگ وعود ونی


می رسد هنگام تحویل زمین

می رسد نوروز جاویدان ما

می رسد اینک بهار و عید نو

یادگار کهنه ی ایران ما


شاعر: صبا آقا جانی ارسال شده در: شنبه 6 فروردین ماه سال 1390 ، ساعت12:04
نسخه قابل چاپ
سال نو مبارک

سال نو مبارک


شاعر: عمومی ارسال شده در: شنبه 6 فروردین ماه سال 1390 ، ساعت11:37
نسخه قابل چاپ
کلکل

با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم وبه سوی بی سوی تو می آیم
معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
معلوم دلی و مجهول چشم
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام
و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه من
کاکل زرتشت
سایه بان مسیح
به سردترین ها
مرا به سردترین ها برسان


شاعر: حسین پناهی ارسال شده در: پنجشنبه 6 آبان ماه سال 1389 ، ساعت18:18
نسخه قابل چاپ
صدف

شنیده ای صد بار،

صدای دریا را .


سپرده ای بسیار،

به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

نخوانده ای - شاید -

درین کتاب پریشان، حکایت ما را :

همیشه، در آغاز،

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

سرود شوق به لب، گرم مستی و آواز ...


سحر به بوسه خورشید شعله ور گشتن !

شب، از جدائی مهر

به سوی ماه دویدن، فریب خوردن، باز،

دوباره برگشتن !

فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن

دوباره جوشیدن

دوباره کوشیدن

تن از کشاکش گرداب ها به در بردن ،

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتیدن،

همه تلاش برای رسیدن، آسودن،

رسیدنی که دهد دست،

بعد فرسودن !

همیشه در پایان،

به خود فرو رفتن. در عمق خویش. پاک شدن !

در آن صدف، که تو « جان » خواندی اش ، گهر گشتن !


نه گوهری، که شود زیوری زلیخا را !

دلی به گونه خورشید، گرم، روشن، پاک

که جاودانه کند غرق نور دنیا را ...


اگر هنوز به این بیکران نپیوستی

ز دست وامگذاری امید فردا را

شاعر: فریدون مشیری ارسال شده در: چهارشنبه 14 مهر ماه سال 1389 ، ساعت17:13
نسخه قابل چاپ
شبها که می سوخت

شب ها که دریا، می کوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛


شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛


شب ها که می ریخت، خون شقایق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛


شب ها که می سوخت، چون اخگر سرخ

در پای آتش، دل های یاران؛


شب ها که بودیم، در غربت دشت

بوی سحر را، چشم انتظاران؛


شب ها که غمناک، با آتش دل،

ره می سپردیم، در زیر باران؛

غمگین تر از ما، هرگز نمی دید

چشم ستاره، در روزگاران !


ای صبح روشن ! چشم و دل من

روی خوشت را آئینه داران !


بازآ که پر کرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !


شاعر: فریدون مشیری ارسال شده در: چهارشنبه 14 مهر ماه سال 1389 ، ساعت17:11
نسخه قابل چاپ
در نخستین ساعت شب

در نخستین ساعت شب،
در اطاق چوبیش تنها، زن چینی
در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:
« بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را
هر
یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان
مرده اش در لای دیوار است پنهان»
 
آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
او، روانش خسته و رنجور مانده است
با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،
در نخستین ساعت شب:
ـــ « در نخستین ساعت شب
هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست
آویزان
همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من
که ز من دور است و در کار است
زیر دیوار بزرگ شهر.»
*
در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز
در غم ناراحتی های کسانم؛
همچنانی کان زن چینی
بر زبان اندیشه های
دلگزایی حرف می راند،
من سرودی آشنا را می کن در گوش
من دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش
و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!
*
در نخستین ساعت شب،
این چراغ رفته را خاموش تر کن
من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی
راهبردم
را به خوبی می شناسم، خوب می دانم
من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند
وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر
دیرگاهی هست می خوانم.
در بطون عالم اعداد بیمر
در دل تاریکی بیمار
چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته
که بزور دستهای ما به گرد ما
می روند این بی
زبان دیوارها بالا.


شاعر: نیما یوشیج ارسال شده در: چهارشنبه 14 مهر ماه سال 1389 ، ساعت17:09
نسخه قابل چاپ
...وای بر ما

خدا خورشید را آفرید تا گرمی بخشد

ماه را آفرید تا شب را روشنی بخشد

ستاره را آفرید تا آسمان را زیست بخشد

دریا را آفرید تا پاکی را نشان ما دهد

کوه را آفرید تا عظمت را نشان ما دهد

گیاهان را آفرید تا سر سبزی را به ما بخشد

و ما را آفرید تا اشرف مخلوقاتمان کند

تا خوبی را به پا داریم

تا این زمین را با این همه همه شکو و عظمت با شکوه تر کنیم

اما وای بر ما خطا کردیم

...خطا

در این زمین با این همه جلال و شکوه

آمدیم فخر فروشی را رواج دادیم

خود خواهی آموختیم

به حسد ورزیدن مشغول شدیم

و شکر نعمتها را فراموش کردیم

وای بر ما که چنین کردیم

...وای بر ما

 


شاعر: الهه... ارسال شده در: شنبه 10 مهر ماه سال 1389 ، ساعت16:46
نسخه قابل چاپ
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>





Powered by WebGozar